تبلیغات
امیرحسین خوش حال
گشته تنهائی و غم تمثیل من / هست « خوشحالی » فقط فامیل من
هو الجمیل

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

نویسنده

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

هو الجمیل

سلام.

بعضی وقت ها از خودمان تعجب می کنم. منظورم از « خودمان »، خودمان است نه کس دیگری. « خودمان » یعنی همین ما و شمایی که ایرانی هستیم و تمدن قدیمی داریم و خدایِ فرهنگیم و برخی اراجیف دیگر. همین خودمانی که صبح از خانه خارج می شویم. به قرآن درباره ی خودمان صحبت می کنم نه دیگران. « خودمان » یعنی همین شمایی که دارید این مطلب را می خوانید، همین کنار دستی ی شما، همین آدم هایی که از صبح با آن ها در رابطه ایم. « خودمان » یعنی همین ماهایی که فقط ادعا داریم. همین ماهایی که ادعای با کلاسی !! داریم و در دریا آشغال می ریزیم. همین ماهایی که ادعای با فرهنگی داریم و حوصله ی 10 دقیقه ترافیک را نداریم و بوق می زنیم و فحشِ خواهر و مادر می دهیم و در مقابلش فحش خواهر و مادر هم می شنویم. « خودمان » یعنی همین ماهایی که در خیابان عبور ممنوع با سرعت می رویم و وقتی ماشینی به ما راه نمی دهد در کمال پررویی می گوییم: واقعاً که . ( این مورد برای خودم رخ داده که خانمی در خیابان عبور ممنوع می رفت و راننده ای که من با وی بودم به آن خانم راه نداد و آن خانم با کمال پررویی گفت: واقعاً که.!!! ). « خودمان » یعنی همین ماهایی که عادت نداریم از میدان دور بزنیم و هر جا که شد سر ماشینمان را کج می کنیم. « خودمان » یعنی همین ماهایی که دم از « داریوش » و «کوروش » و « باستان » و « فرهنگ » می زنیم و با موتور در پیاده رو حرکت می کنیم. « خودمان » یعنی همین ما دانشجویانی که کنفرانس درباره ی « تفاوت دانشگاه های ایران و غرب» می گذاریم و در پایان ما دانشجوها صندلی را با پا پرتاب می کنیم. کاش درباره ی « تفاوت دانشجویان ایران و غرب » کنفرانس می گذاشتیم. « خودمان » یعنی همین ما نوجوانانی که شوخی ی اصلی ی مان دادن فحش خواهر و مادر به یکدیگر است. « خودمان » یعنی همین مایی که کاسبیم و به شدت به فکر این هستیم که سر مردم را کلاه بگذاریم و وقتی به ما اعتراض می کنند می گوییم: « یک نفر کلاه مرا 6 میلیون برداشته و باید با گران فروشی 6 میلیون را جبران کنم ».!! ( این مورد هم واقعی ست ). « خودمان » یعنی همین ماهایی که اسم بچه هایمان را هر چه به ذهنمان می رسد و احساس می کنیم با کلاس است می گذاریم و غافلیم از معنایش، بعد کسی پیدا می شود و معنی اش را می گوید و ما از خجالت آب می شویم. « خودمان » یعنی همین ماهایی که شلوار لی داریم و صبح تا شب حرف های BBC  و رسانه های آن طرفی را نشخوار می کنیم و ادعا داریم که فضای ایران اجازه ی تنفس به ما را نمی دهد، بعد کلاس های درسمان را جیم می شویم و سر کلاس گوشی به گوشمان می زنیم و آهنگ گوش می دهیم و در مواردی شگفت انگیزتر یک سیم به گوش خودمان و دیگری را در گوش دوستمان می گذاریم تا او هم گوش دهد. دوست من این جا اکسیژن هست اما من و شما عرضه ی نفس کشیدن نداریم. حاضرم قسم بخورم که الان همه ی شما فکر می کنید که من یا بسیجی ام و یا پدرم شهید شده و یا برادری جانباز دارم و یا وابسته به دولتم که این حرف ها را می زنم. اما نه دوست من ، من هیچ کدام از این ها نیستم، دیندار هم نیستم، من فقط سعی می کنم احمق نباشم، همین. یاد این حرف مرحوم « دهخدا » افتادم : « ملتی که بی سواد و ناآگاه باشد، هرگز از زیر بار استبداد بیرون نمی آید ».

به هر حال امیدوارم هـــمه چیز خوب باشد.

این شماره ی وبلاگم را تقدیم می کنم بـــه « مصطفی دنیزلی » عزیز، پیرمرد دوستداشتنی و با دانشی که خیلی ها از آمدن او به ایران ناراحت هستند و می خواهند سرنگونش کنند با کم کاری و هزار کار کثیف دیگر که ان شاءالله اینگونه نخواهد شد. برای خارج شدن از این فضا با برخی شاعران در چند بیت شوخی کرده ام، می نویسم تا شاید لذت ببرید:

درباره ی عطار:

هفت شهر عشق را عطار گشت / گیج شد در انتها بیمار گشت !

درباره ی فردوسی:

بسی رنج بردی در آن سال سی /  ولی قدر آن را نداند کسی !

درباره ی سعدی:

بنی آدم اعضای یک پیکرند / ولی عده ای پا و برخی سرند !

درباره ی خیام:

خیام ! که مانند گلی پژمردی /  امــروز بـــه اســــــرار ازل پی بردی

رفتی پی ثبت نامه ی اعمالت؟ /  یا این که فقط نشستی و می خوردی ؟

نظر یادتان نشود.

امیر حسین خوش حال

 



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-01:48 ب.ظ

شعر طنز:

شهر آشوب !!

با نگاهت هر گِـلی گُـل می شـود

« بـوعلی » از دیـدنــت خل می شود !

بـیـنِ جـمعِ صوفیان گر قِـر دهی

دست و پای « مولوی » شل می شود !

گر کتـاب شعر تــو آیــد بــرون

« حـافـظِ شیــراز » اُسـکُـل می شود !

کور بینـا می شــود با بـوی تــو

گـنگ هـم کـف کـرده بلبل می شود

گر ز هـر جمعی گریزی مثل برق

در کــفِ تـو فـازشـان نُـل می شود *

مردِ مؤمن در گذشتن از « صراط »

چــون تـو آیی بـی تـعادل می شود !

تا گــذاری پا بـه مـــیـدان چمن

تـک تـک رفتــارِ تــو فُـل می شود *

بهتر است ایـن شعر را پایان دهم

گـرنه درگـیـــرِ تـسـلسـل می شود

گرچه با حــرفت خری آدم نشد !

با نگاهــت هــر گِـلی گُـل می شود.

 

امیر حسین خوش حال « کولی »

Ah_khoshhal@yahoo.com

 

 

*: املای صحیح این دو واژه ،« نول» و « فول» می باشد اما به سبب پرهیز از غلط خوانی این گونه نوشته شدند.



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-01:46 ب.ظ

غزل جد:

افسانه ی جدید

دارم کنارِ قصــرِ تـــو ویــــرانه می شوم

با تــو کــه هـیچ، با همه بیگانه می شوم

هی فکر می کنم به بودن و بعدش نبودنت

دارم ازیــن مقــایسه دیــــوانه می شوم

هرچند در اتــاق خــودم پیلـــه کرده ام

یکروز در هوای تــو پـــروانـــه می شوم

باور نـکـــرد غـــصه ی من را دگر کسی

دارم بدل به قصـــه و افــــسانه می شوم

بر من دوباره تکیه کن ای نـازنین که من

بی تو شبیه اُستــن حـنـــــانه می شوم.

( امیر حسین خوش حال )



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-01:44 ب.ظ

بخشی از کتاب طنز « البدیعُ الجدید، فی الهزاران اشعارِ المُفید ! »

غزل مثنوی: این قالب، سال ها بود از چشمِ ادیبان غایب !، لیک ما آن را پیدا نموده ایم و ابداع کننده ی آن نیز بوده ایم. غزل مثنوی، بر وزنِ عسل مینوی !، تشکیل شده است از دو قالبِ غزل وَ مثنوی، بر وزنِ عسل وَ مینوی!. به قالبی غزل مثنوی می گوییم؛ وَ آن را در اشعاری می جوییم؛ که شاعرِ ماهر، در اثنای غزلِ خویش؛ چند بیت مثنوی بیاورد و آن را بدین کار بیاراید، که البته این کاری ست ماهرانه و هنری ست شاعرانه، فوایدِ این کار بی شمار است و قواعد آن کم شمار !. از جمله فوایدِ این قالب این است کـه: الف: حوصله ی مخاطب سر نمی رود و حواسش از شعر در. ب: با این عمل، ما در غزل، به مخاطب شوکی وارد می کنیم و دل او را بارد !، یعنی مخاطب؛ که شعر را در قالبِ غزل شروع به خواندن نموده، در اثنای سخن با مثنوی مواجه می گردد و کف می نماید.

البتّه؛ باید توجّه کرد و دانست، که این کار را کس نتوانست؛ جز شاعرِ ماهر و به علومِ مختلف قاهر. شاعر؛ باید توجّه داشته باشد آن چه را که به عنوانِ مثنوی می آورد ، متناسب با غزلِ آغازِ شعر باشد، که این کاری ست کبیر و وارد شدنِ در آن خطیر !، نکته ی دیگر آن است که شاعر؛ باید شعر را چون با غزل شروع نموده است، وَ زبان را با غزل گشوده است، پس آن را با غزل نیز به ختم برساند و هنرِ خویش را به حتم، وَ غزلِ ابتدا ، باید هم قافیه و هم وزن باشد با غزلِ انتها. شاعرِ ماهر، برای بازگشت از قالبِ مثنوی به غزل، باید بیتی بیاورد تا مخاطب را برای این امر آماده نماید، وَ در غیرِ این صورت؛ ممکن است مخاطب تعجّب نماید و لب به طعنه گشاید، به بیتی که شعر را از مثنوی به غزل هدایت می کند و آن را حمایت، « تنفُّس » می گویند !، وَ اگر شاعر؛ آن را زیبا و هنرمندانه بیاورد؛ بدان « حُسنِ » تنفُّس ! می گویند. حال؛ نمونه ای از قالبِ غزل مثنوی:

 

دلم مانندِ کفشِ پایِ چپَّم اندکــی تنگ است

گمانم داخلِ کفشم به جایِ ریگ یک سنگ است

شباهنگام جورابـم تـــراوش می کند بوئــی

نـمی دانم چرا بویش؛ چو بوی ناخوشِ بنگ است

نمــی دانم چرا هر شب تو می کوبی درِ خانه

مــگر جانم نمی بینی که بر دیوار ما زنگ است؟

کند غُرغُر زنم هر شب وَ کاهد هر دم از جانم

میان بنده و آن زن؛گهی صلح و گهی جنگ است

گرفتم زن غلط کردم،غلط کــردم گرفتم زن

طلاقش می دهم روزی، چه می خواهد زنم از من؟

اگر مِهرت نبود ای زن، ز پیشت زود می رفتم

رهـــا مــی کــردمت جانم؛ وَ بی کمبود می رفتم

جوانان این نصیحت را زِ من با جان و دل گیرید

بــــدانیـــد ای عــــزیزانم بــدون زن نمیمیرید

اگر جانم به جای زن؛گُزینـــی عـشقِ تنهایی

کــــسی دیـگر نمی گوید: چرا شب دیر می آیی؟

در آغوشت بِکِش هر شب؛مــلافه یا پتویت را

بــــچسبـــان روی بالشتـــت لبانِ پُر ز مویت را

به هر سنّی که زن خواهی برایت نازنـین زودست

که را دیدی درین دنیا که با زن خوب و خوش بودست

تمامِ وقت و فکرت را عزیزم صـرفِ دانـش کن

بـــه جـــای دخــــترِ زیبا به اندیشه گرایش کن

بگفتم من غزل اوّل وَ گفتــم مثـــنــوی ثانی

دوبــــاره قــصــــد آن دارم غزل گویم به آسانی:

اگر عالـِــم شوی جانم نگاهت مـــی شود دیگر

پس آنگه رنگِ این دنیا به چشمانِ تو بی رنگ است

چه خوش گفتست مولانا که عشقِ مبتنی بر رنگ

بــــباشد ابـتـــدا زیــبا ولیکن آخرش ننگ است.

 

( امیر حسین خوش حال )



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-01:43 ب.ظ

این کتاب دوم من است که  مجموعه ی غزل هایم می باشد و شامل 103 غزل است

این كتاب در كتاب فروشی های زیر موجود است:

 مشهد،چهار راه دکترا، انتشارات امام.  8430147 0511

مشهد ، بلوار وکیل آباد ، بلوار کوثر ، کوثر 8 ، کتاب فروشی زوار 05118812767

 مشهد،احمد آباد رو به روی خیابان محتشمی، انتشارات جاودان خرد. 8434527 0511

مشهد،احمدآباد سه راه راهنمایی، کتاب علامه .  8426809 0511

 مشهد،بلوار سجاد چهار راه بهار پاساژ یهاران، کتاب بهاران .  7647360 0511

 مشهد،قاسم آباد خیابان استاد یوسفی رو به روی دانشکده فنی و مهندسی، جهان نما 



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-01:42 ب.ظ

این کتاب اولین کتاب من است.« البدیع الجدید، فی الهزاران اشعار المفید» نقدی ست طنزآمیز از اوضاع ادبی ی کشور

 

این کتاب در کتاب فروشی های زیر موجود می باشد:

مشهد،چهار راه دکترا، انتشارات امام.  8430147 0511

مشهد ، بلوار وکیل آباد ، بلوتر کوثر ، کوثر 8 ، کتاب فروشی زوار 05118812767

مشهد،احمد آباد رو به روی خیابان محتشمی، انتشارات جاودان خرد. 8434527 0511

مشهد،احمدآباد سه راه راهنمایی، کتاب علامه .  8426809 0511

مشهد،نبش چهار راه دکترا، کتاب فروشی فلسطین. 8430616 0511

مشهد،بلوار سجاد چهار راه بهار پاساژ یهاران، کتاب بهاران .  7647360 0511

مشهد،قاسم آباد خیابان استاد یوسفی رو به روی دانشکده فنی و مهندسی، جهان نما 6628225 0511

و هم چنین این کتاب در فروشگاههای انتشارات بــه نشر  واقع در مکان های زیر موجود است:

فروشگاه 1: خیابان امام خمینی، باغ ملی

فروشگاه 2: حرم مطهر ورودی شیرازی

فروشگاه 6: بست پائین خیابان رو به روی پیر پالان دوز

فروشگاه 7: بولوار سجاد رو به روی بانک ملی

فروشگاه 8: خیابان خسروی ی نو رو به روی باب الجواد

فروشگاه 9: خیابان امامت رو به روی پارک ملت

فروشگاه 10: خیابان طبرسی

 



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-01:39 ب.ظ











  • تعداد صفحات :23
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...